دلم برای “صداقت” تنگ شده است
کجا رفته اند سبک بالان عاشق. سبک بالانی که مین ها از صداقت و شهامت شان خرد و درهم شکسته شدند.
هوای جبهه کرده ام آی آدم های بی حوا!
هوای روزهای آفتابی. روزهای صداقت و پاکی، یکرنگی و یک دلی، وحدت و برادری، غروب منیت ها و طلوع عشق و ایمان.
کجا رفته اند یاران خدایی؟ یارانی که بزرگی و عظمت شان، افتادگی و نجابت شان بود.
یارانی که نه دنبال پست و مقام بودند نه ثروت و شهرت.
دل های شان پرستویی بود و نگاه شان، خورشید عشق و دوستی و صفا. در پیشانی شان، آسمان مهربانی و یکدلی، هماره آفتابی بود.
آی آدم ها! جبهه کجا رفته است؟ جبهه ی حماسه سازان دلاورمرد و ایثارگران شیر زن. دلم برای “جبهه” تنگ شده است.
جبهه ای که از یاد و خاطره بسیجیان و رزمندگان سرافراز- که جان خویش را در طبق اخلاص نهادند و با نای بریده عشق را نوشیدند- لبریز بود.
“تا سر حد جان به راه دل کوشیدیم/ در دشت بلا ردای خون پوشیدیم/ ما تشنه لبان جام نوریم از آنک/ با نای بریده عشق را نوشیدیم“
آی بر ساحل نشستگان! چرا جبهه ی میان ما و شما گم شده است؟! شاید که خواسته ایم گم شود! در جبهه ای که نه رنگی بود و نه کسی رنگ عوض می کرد.
جبهه ای بود به وسعت چشم خدا که دل های همه ی عاشقان را منور می کرد تا از اعماق زندگی به سوی معبود پرواز کنند.
آینه ای که از بهار می رویید و بهاری که از سینه گاه شهیدان سبز می شد.
آی آدم ها! به که بگویم که دلم برای جبهه تنگ شده است؟ کجایند دلیرمردان ایثارگر که دل های شان یکی بود و در نگاه شان عشق و دلدادگی و معرفت جاری بود؟
آنانی که در رزمگاه های عاشقی هم فرمانده بودند هم سرباز. از استاد گرفته تا دانشجو. از استاندار گرفته تا فرماندار و بخشدار و شهردار. از کارمند گرفته تا کارگر و نوجوان و جوان و بیکار.
همه و همه، سربازان انقلاب و اسلام بودند و عاشق امام و رهبر.
آنانی که نه ریاست می شناختند نه پست و مقام و نه میز و صندلی.
زمین خدا و سنگری که همه را به میهمانی عشق فرا می خواند، جای گاه و زندگی آنان بود.
این گونه شد که سرباز و رزمنده و بسیج و بسیجی، ارزش و اعتبار پیدا کرد و فرهنگ بسیجی گسترش یافت و نهال عشق و معرفت و دوستی در جای جای میهن اسلامی به بار نشست.
فرهنگی که اگر تا امروز بهای لازم را به دست می آورد، دیگر نه از جناح بازی و زد و بند و رانت و اختلاس و ارتشاء خبری بود و نه کسی برای به دست آوردن پست و مقام و ثروت، خود را به آب و آتش می زد و نه کسی را میان این آتش مصنوعی می توانست ببرد.
دلم از هر چه بازی جناحی و شعارهای تو خالی باندی، مکدر شده است.
کجاست جبهه ای که از غروب چشم شهیدان عاشقانه می سوزد.
دلم عجیب هوای عشق و مهربانی، صداقت و پاکی، برادری و برابری و تقوا که همواره از سینه گاه جبهه می رویید و سراسر میهن اسلامی را فرا می گرفت، تنگ شده است.
دلم برای فرهنگ جبهه- که امروزه کم رنگ شده است- تنگ شده است.
دلم برای روزنامه نگاران بی رنگ و بی ریا و بی ادعا و مخلص تنگ شده است.
آه… دلم برای خودم و صداقت تنگ شده است!
هیچ دیدگاهی درج نشده - اولین نفر باشید