به سوی خیمه گاه قلم که عزادار است / به قلم لیلی بهداروند
داشت چسب زخمی که روی بازوی دستش بود را عوض میکرد، رد سوزن و سرم بر رگهای خشکیده اش کبودانه پنجه انداخته بود. روی تخته سنگی نشست به ما گفت شما بالای آبشار بروید من مواظب وسایل و ماشین ها کنار رانندگان هستم اما میدانستم برای اینکه اصرارش نکنیم میگوید وگرنه رمقی به جانش نبود […]
داشت چسب زخمی که روی بازوی دستش بود را عوض میکرد، رد سوزن و سرم بر رگهای خشکیده اش کبودانه پنجه انداخته بود.
روی تخته سنگی نشست به ما گفت شما بالای آبشار بروید من مواظب وسایل و ماشین ها کنار رانندگان هستم اما میدانستم برای اینکه اصرارش نکنیم میگوید وگرنه رمقی به جانش نبود چشمان بی فروغش انگار در پس جادهای وداع می چرخید سرفه های بی امان، امانش را برید
با خودم گفتم چه عشق بزرگی چه دل بزرگی چه مرد بزرگی…
بهاری که در بستر زمستان خوابید
از بیمارستان تازه مرخص شده بود ساعت ۱بامداد، دو اتوبوس خبرنگار پرشور برای اردوی تفریحی، خبری
در حالی که در هر دم و بازدم هر لحظه نفس کم میآورد بشدت در تکاپو بین دو اتوبوس و چک کردن اسامی و هماهنگی های لازم،بقول خودش با یک دیسیپلین خاص.
مردی که دیگر تا همیشه در زمستان می ماند به بلندای یلدا
پیشکسوت رسانه استان خوزستان استاد فقید زنده یاد بهروز صالحی این بار به تنهایی سفر کرد…
ما قربانی پیشروی اجباری هستیم که ختم می شود به
های و هوی هایی در نداشتن توانایی یک هیچ بزرگ، گم میشود در منیت های پوشالی…
و در مقابل بزرگ اندیشانی که مثل سایه ی تابستانی از خنکای وجودشان آرام میگیریم
مردی که نه فقط برازنده ی شهر اولین ها زادگاهش مسجد سلیمان بود بلکه ، ویترین زیبای مباهات قلم و رسانه ی خوزستان به شمار میرفت.
بالاترین سطح احساس خوب انسان زمانی است که دیگران در چشمان ما انعکاس لبخند خودشان را ببینند زمانی است که بر قضاوت هایمان لباس مسئولیت بپوشانیم و بر چوب نقدهای یک طرفه ی خود دیگران را آزرده دل نکنیم.
در یکی از سفرها که ظهر بود و هوا به شدت گرم، اتوبوس ایستاد در صندلی کناری استاد نشسته بودم دیدم برای هماهنگیهای لازم پیاده می شود بیدرنگ
گفتم
_ حالتون خوب نیست بشینید و اجازه بدید با دوستان خرید لازم را انجام بدیم
با چشم غره ایی توام با لبخند نگاهم کرد و گفت من نمیمیرم نگران باش
با خنده غم انگیزی گفتم
_ خدا نکنه منظورم این نبود
گفت تا این جا هزارتا عکس و فیلم از من گرفتی دختر که برای مردنم داشته باشی خودم که بهتر میدونم
و من اما…
در همه گیر و دار ها چاشنی طنز ملیحی در گفت و گو هایش بود بیش از چند اردوی تفریحی و بازدید خارج از استانی را برای خبرنگاران در این چند سال تدارک دیده بود،، بازدید از سد رودبار، سد گتوند، سد مارون بیمارستان بقایی، آبادان و همین چند وقت پیش در تدارک اردویی دیگر که بخاطر کرونا گفت صبر کنید کمی شرایط بهتر بشود
برای هر اردو دو ماه بیشتر نامه نگاری و ارتباط برقرار می کرد نظم خاصی در رفتارش مشهود بود فکر آسودگی تک تک بچه ها را در هنگام سفر داشت هوای همه را…
مثل سربازان قدیم با یک کاراکتور خاص.
با جان خسته اش مدام در حال نبرد بود نمی خواست برود این را از خط اتوی شلوار ش و بوی عطر و هماهنگی رنگبندی کلاه و لباسش می توانستی بخوبی متوجه شوی، خوب میفهمید که برای زنده ماندن زندگی را باید صبوری کرد
از اهواز تا خرم آباد راه کمی نیست تا به درد و دل های همسفرت گوش بدهی تا از رنج درونش مطلع شوی تا برایت از کتاب های بیشماری که خوانده بگوید و خاطرات شیرینی که چگونه خبرنگار شد، دستی به وادی شعر سپید داشت و میگفت دوست دارد نوشته هایش را یکروز چاپ کند
تا بدانیم دغدغه اش برای کیست و چیست…
حیف که در این چند سطر نمی گنجد این همه خاطرات…
امروز آخرین روز نیست، همانطور که دیروز هم آخرین روز نبود ماهر روز با یک خبر ناگوار بیدار میشویم کمی بهت زده و شاید این روزها اندوهمان به یکی دو روز هم نرسد تا اندوه بعدی فاصله ایی نیست ازبس خوب ها دارند میروند مغزمان ِسِر شده است…
هفته نامه ی نخل و بلوط و پایگاه خبری مسیر مردم فقدان درگذشت این بزرگ مرد خبرنگار زنده یاد استاد بهروز صالحی شیر مرد بزرگ ایل بختیاری ولر را به جامعه ی رسانه ی خوزستان تسلیت میگوید.
مردگان بی شماری که راه میروند
و زندگان بیشماری که مرده اند
لیلی بهداروند
هیچ دیدگاهی درج نشده - اولین نفر باشید