لیلی بهداروند ( کارشناس روابط عمومی و آموزش های شهروندی ) ، یک زندگی بدون کیفیت برای سالمندان ایران
به گزارش بازتاب خوزستان ؛ متن یادداشت لیلی بهداروند بدین شرح است: به بهانه ی اول اکتبر روز جهانی سالمندان دهم مهرماه به سن سوم که فکر می کنی یک سری واژه های رویایی و تصویر های خیال انگیز توی ذهنت نقش می بندد نشستن روی نیمکت در یک غروب زیبا و یک دنیا آرامش […]
به گزارش بازتاب خوزستان ؛ متن یادداشت لیلی بهداروند بدین شرح است: به بهانه ی اول اکتبر روز جهانی سالمندان دهم مهرماه
به سن سوم که فکر می کنی یک سری واژه های رویایی و تصویر های خیال انگیز توی ذهنت نقش می بندد
نشستن روی نیمکت در یک غروب زیبا و یک دنیا آرامش خیال
جشن بازنشستگی کنار دوستان و خانواده
برنامهریزی برای تورهای تفریحی با امکانات ویژه،
و در یک کلام تشکر از جوانی
که سالهای سال کنارت بود دستت را گرفت تا تورا به ایستگاه پیری بسلامت رسانید.
روزگار باز نشستگی گذشت
وقت شناسی جز التزام های رفتاری همیشگی ام هست این بار کمی جلوتر هم رفت و یک ساعت تا یک نشست اجتماعی فرصت داشتم.
راننده آژانس آمد سوار شدم آنقدر نحیف و لاغر بود که به زور قدش تا پشتی گردن صندلی میرسید
سلام کردم و در را بستم سریع عذر خواهی کرد واز ماشین پیاده شد صندوق عقب را باز کرد یک بطری آب آورد و یک جعبه، چند تا قرص خورد، اسپری آسم را در دهانش چند بار پمپاژ کرد و بازگشت هوای بشدت گرم و شرجی هم آمد سوار ماشین شد.
گفتم من رانندگی بلدم و عجله ایی ندارم اجازه بدهید تا یک بیمارستان اگر نیاز دارید شما را برسانم یا حرکت نکنید تا آرامشتان را بدست بیاورید.
پیرمرد گفت: دخترم خداوند ازت راضی باشد آرامش من فقط در گورستان است که البته با این گرانیها مردن من هم باعث دردسر فرزندانم می شود.
بین راه از خودش گفت که بازنشسته ی یک شرکت داروسازی هست با حقوقی بسیار کم چهار فرزند دارد که هیچکدام ازدواج نکرده بودند از ۴۰ ساله بگیر تا ۲۳ ساله، اما بسیار پیرتر نشان میداد چین های زمخت روی پیشانی اش حکایت از زندگی پر درد و رنجی میداد که در روزگار پیری بر قلبش پنجه انداخته بود.
منطق من میخواست بداند چه اتفاقی برایش افتاده، چرا در این سن (هفتاد و یک سالگی) مسافرکشی میکند و چراهای دیگر…
اما ذهن عاطفی من که همیشه به کمکم می آید بهم ندایی زد و گفت آدم ها یک سوال از روی کنجکاوی از دیگران می پرسند شاید جواب آن سوال روز طرف مقابل را تا شب خراب کند و شاید باعث بشود که تمام خاطرات بدزندگی اش دوباره زنده شوند.
پرش افکارم را دنبال نکردم….
راننده که حیدر امیر آیاتی نام داشت از من پرسید :به پیر شدن فکر می کنی خندیدم و گفتم پیر شدیم رفت پدر جان همه
پیر شدند پیر جوان زیاد داریم یک موزیک شاد گذاشت گفت غصه نخور خیلی خوشحال شدم از اینکه افراد مسنی را میبینم که تسلیم نا امیدی نمیشوند.
دست برد از داشبورت کمی آبنبات نعنایی درآورد گفت واسه ریه هام خوبه
_پسرم شمال کار میکنه دخترانم شغل ندارن و من هم نیمه وقت در یک آژانس کار میکنم یه نفس عمیق کشید و گفت روزگار بازنشستگی گذشت.
_تازه آنژیو کرده، بود
جوان بودم خانه خریدم پیر شدم فروختم
همینطور که داشتم مناسبت های تقویم رو توی گوشیم سرچ میکردم، دیدم دهم مهرماه اول اکتبر روز جهانی سالمندان هست میخواستم بهش این روز رو تبریک بگم اما توی موج چشمان غمبارش غرق شدم و سکوت کردم
آقای آیاتی گفت چیزی مینویسی؟!
گفتم از کجا متوجه شدی گفت از جزوه های توی دستت
_ بله
چند بیت شعر از شهریارزمزمه کرد
از زندگانی ام گله دارد جوانی ام
شرمنده ی جوانی ام از زندگانی ام…
گفت دخترم بنویس امروز
سالمند مسافرکشی را دیدم که بعد از بازنشستگی بخاطر مخارج تحصیل فرزندانش، بیماری طاقت فرسای همسرش و خرید یک تاکسی مسافرکشی، خانه ایی که سی سال پیش با زحمت در جوانی خریده بود مجبور شد و فروخت و در آستانه ی مرگ مستاجر هر دو دنیا شده…
بنویس سالمندان ایران نه توی جامعه ی مدرن تکنولوژی پذیرفته شدن نه برای نسل جدید الگو، ماها فقط یه سایه هستیم که لب بوم هم جایی برای نشستن نداریم بسرعت داریم پرت میشیم…
به لیست نام گذاری هفته ی سالمندان ایران نگاه کردم
_روز سالمند و آگاهی بخشی اجتماعی
_محیط دوستدار سالمند
_حمایت اجتماعی رفاهی از سالمندان
_مراقبت و سلامت جسمی روانی از سالمند
روز ورزش و قانون گذاری راهبردی امور سالمندان ___
چقدر تقویم هفته ی سالمندان در تخت قاب بخشنامه ها زیباست
قاب عکس را به دیوار آویزان می کنند همانطور که نام گذاری هفته ی سالمند را بر صفحه ی تقویم فقط آویزان کردند و رفتند ….
پیاده شدم به آینده ی خودم فکر کردم و جمله ی آخر پیرمرد محترم راننده را…
روی وزن یک تک بیت ناهماهنگ باخودم تکرار میکردم
جوان بودم خانه خریدم پیر شدم فروختم
لیلی بهداروند
هیچ دیدگاهی درج نشده - اولین نفر باشید